ز گهواره تا گور دانش به زور

همیشه پیش خود از کویر گلایه می کردم.خسته بودم از ان همه خشک دستی زمین. اما حال که از کویر دور شده ام قدرش را می دانم.
همیشه پنداره هایم از مناطق سرسبز و باصفا بهترین حالت بوده است. راستش را بخواهید من ذات کویر را با ظاهر این مناطق سنجیدم.همیشه تصورم از اینجا ، شمال را می گویم ، این گونه بوده است ، جایی که احساس در ان موج می زند جنگل های پهن که سوت و کور است و وقتی فریاد می کشی صدایت همه جا می پیچد. نم نم باران و بادی ارام که موهایت را نوازش می کند. عاشقانه های واقعی اینجا به وقوع می پیوندد.
نمی گویم اینگونه نبود اما این فقط یک روی قضیه است.امروز که از دانشگاه به سمت خانه می امدم به کلی نظرم عوض شد.
اول نم نم بارانی امد و من مثل همیشه بدون چتر و با حس کویری ام چون تشنه در بیابان زیر باران لذت می بردم و جولان می دادم. حتی کسانی را که چتر داشتند شماتت می کردم. با اینکه مادرم برایم یک چتر خریده بود اما یک جور برایم توهین بود که از ان استفاده کنم. می گفتم زیر باران باید رفت. زیر باران باید عاشق شد. زیر باران باید.......
اما وقتی هنوز نیمی از مسیر را نیامده بودم که سیلی محکمی از این باران خوردم.انقدر محکم می بارید که انگار دشمن قسم خورده ی من است و میخواهد مرا از صحنه ی روزگار بشوید. تمام حسم را گرفت. به سختی راه می رفتم . باد هم با باران همدست شد و امان نمی داد چپ و راست می کوبید.چشمانم را نمی توانستم باز کنم. و مجالی برای ایستادن نبود.انقدر سرد بود که وقتی می ایستادم تمام بدنم کرخت می شد. شروع به دویدن کردم.بیشتر از همه نگران لوازم و کتابهای داخل کیفم بودند.تمام زندگی من انهاست و خب پول زیادی که بابتش پرداخت شده از یک طرف و از طرف دیگر کتابها و برگه ها بسیار نایاب بودند.
کیف را بر عکس کردم و زیر بغل زدم تا باران از زیپ هایش نفوذ نکند. خیلی سمج شده بود مثل یک حمله از پیش طراحی شده هر کجا که کنار دیواری می رفتم با کمک باد راهش را عوض و مرا غافلگیر می کرد.
با اینکه کاپشن تنم چرم یکدست بود و زیپش را تا بالای گلو کشیده بودم با این حال بازهم اب به داخل بدنم نفوذ می کرد.جایی نمانده بود که خیس نباشد. هر کجا که اب جمع شده بود بی دریغ درونش پا می گذاشتم چون دیگر برایم فرقی نداشت.حتی بعضی وقتها بر حسب عادت ابهای سرازیر شده از ناودان های بالای سر را رد می دادم اما دیگر برایم فرقی نداشت چه یک قطره چه یک دریا. ان افرادی که مانند من اسیر این باران در خیابان شده بودند که تعداد خیلی معدودی بودند انها هم با خیال راحت راه را می پیمودند انقدر خرامان خرامان راه می رفتند که گویی چیز مهمی دیگر نیست. همانجا یاد این ضرب المثل افتادم " اب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب". من هم که می دویدم فقط نگران کیف بودم .پاهایم سست شده بود بدنم نم کشیده بود و باد زوزه کشان به بدنم شلاق می زد.وقتی رسیدم خانه اول وسایل کیف را بیرون ریختم زیاد خیس نشده بودند اما خب چه می شود کرد. با سشوار به جانشان افتادم و بعد از ان به سراغ خودم رفتم.
حال دیگر به این رسیدم که باطن چیزی را با ظاهر چیز دیگر نسنجم. اما خب بگذارید صادق باشم تمام این نتیجه گیری ها درست است که اگر طرف قراردادش من و امثال من باشند. منظورم قشر دردمند جامعه. هر چیزی که برای قشر دردمند عذاب است برای مرفهین بی درد یک نعمت بزرگ و زیباست.
منی که پیاده باید تمام این مسیر را باران بخورم و نگران لوازمم باشم برایم این باران عاشقانه نیست و نه تنها عاشقانه نیست بلکه بسیار ملال اور است. ان مرفه بی درد که در ماشین 200 میلیون تومانی نشسته و با سرعت اب را به من می پاشد می داند من خیس بارانم و برایم فرق نمی کند و لی او درون ماشین گرم خود و شاید هم دست در دست معشوقه اش در باران می راند و انرا دل انگیز ترین خاطره می پندارد. او نمی داند معنی پاهای کرخت شده بعد از 25 دقیقه پیاده روی زیر این باران گستاخ یعنی چه؟
راست می گفت ، حق را به دوستم می دهم . می گفت زمستان که می شود و برف که شروع به باریدن می کند همه سر خوش از ان با صدای فریاد بیرون می ایند چوب های اسکی یشان را بر می دارند و می روند تا لذت ببرند . اما ایا همین برف برای ان مرد کارتون خواب پایین خیابان که کفشهای پاره به پا دارد همین قدر لذت بخش است...شاید هم ذلت بخش
اما هیچ وقت ناراحت نبودم از این که این سختی ها را تجربه می کنم. شاید گلایه کرده باشم اما طاقت اوردم. خوبی اش ان است وقتی که به جایی رسیدیم می توانیم از این سختی ها بگوییم و به ان همه خاطره ها افتخار کنیم. عقیده ی من این است :" کسی که روزگار را همیشه با خوشی سپری کرده چیزی برای گفتن ندارد".
می خواهم چیزی را بگویم که شاید به مزاج شما ننشیند، اما چه می شود کرد،اما من اعتقاد دارم : کویر با تمام خشکی اش ، یکدست است و با سخاوت، اما اینجا شاید ظاهری با سخاوت داشته باشد اما تبعیض اش میان مردمان مرا کینه توز می کند.

اینکه آدم بسیار تنبلی هستم در آن شکی نیست اما وقتی که تنها می شوم تنبلی ام بیشتر گل می کند. گاهی اوقات فکر می کنم جزو کسانی هستم که بخوبی می توانم در زندان دوام بیاورم. هرکس جای من بود تا الان دیوانه شده بود. زندگی کردن در یک شهر کوچک که تنها یک خیابان اصلی دارد و از 7 روز هفته فقط 2 روز کلاس داشته باشید آن هم 5شنبه و جمعه و مابقی روز را بیکار ، دیوانه کننده خواهد بود . شهر کوچک دود ندارد ، شلوغی ندارد اما هیچ غلطی هم نمی شود در آن کرد. نه مغازه ای نه پارکی نه شب شلوغی و جالب تر اینکه هیچ دوستی نمی شود پیدا کرد. شاید باور کردنش سخت باشد اما من کاملا تنهام. حتی آرزوی این به دلت می ماند که در یک کافه بشینی ، یک هات چاکلت داغ سفارشی بنوشی و در دفترت یک شعر بنویسی و از ادم های انجا اسکیس بکشی.
تنها جایی که شاید من ماهی یکبار به آن سر بزنم دریاست.دریای آن ور خیابان . همیشه فکر می کردم کنار دریا بودن خوب است اما هیچ فرقی نمی کند ، تنبلی مانع همه چیز است مخصوصا پیشرفت.
اینها را مقدمه چینی کردم تا فضا دستتان بیاید و من بتوانم داستان دیشب را بگویم .
فصل امتحانات است و من در دوره ی دانشگاهی جدید کمی اوضاعم با اوضاع لیسانس فرق می کند. 1 درس دارم 12 تا کتاب. از فلسفه ی الکساندر و هایدگر و هگل و ...بگیر تا مقالات عالیه . 7 روز کامل به خوندن مشغول بودم و خدا نصیبتان نکند آنقدر کالیبر تنبلی ام بالا رفته بود که حتی در طی هفت روز ، در خانه را باز نکردم تا هوای تازه تو بیاید . شاید فکر می کنید دروغ می گویم ...نه .
غذایم را با مخلفات خانه محیا می کردم و تا هفت روز دپوی کامل مهمات داشتم. دیشب 5 شنبه با کلی فشار و اصرار خودم را راضی کردم تا بروم بیرون هوایی تازه کنم .
وقتی پا به کوچه گذاشتم خنده ام گرفت . دیدم همسایه نمایه ی خانه اش را عوض کرده . انگار دارم تازه از این کوچه رد می شوم. به سر کوچه رسیدم دیدم یک مغازه ی نیم ساخته ساخته شده و جلوتر چندین مغازه ی جدید باز شده است. یک رستوران هم پشت خانه ام باز شده بود . همه را خوب وارسی کردم که چیزی از قلم نندازم . داشتم دیوانه می شدم یا من 20 سال زندان بودم یا اینها در کارهایشان غلطکی شدند. ایرانی جماعت و سرعت ؟؟ باورم نمی شد. تازه به سر خیابان اصلی که رسیدم دیدم کفش فروشی people هم رنگ و لعابی عوض کرده و اسم مغازه را هم تغییر داده.
با این اوصاف تصمیم گرفتم هر 2 روز یکبار شب ها به خیابان بروم تا لااقل بعدها بچه ام از من سوالاتی از این شهر پرسید بتوانم جواب بدهم نه اینکه انگار اصلا اینجا زندگی نکردم. از دیروز من به این شهر می گویم : فوتوریسم .
معمار!!
اگر در حسرت دیدار باشی
و یا با یک سیبیلو یار باشی
از آن بهتر که با عمری فلاکت
شریک و همسر معمار باشی
نوشابه!!
از حرف درشت به رهبر آزاده
سلول مرا نموده اند آماده
گفتند سفارش ات امشب چیست؟
نوشابه ی کوکایِ قوطی یا ساده؟
هه!!
هر روز پلیس بوی دهان می بوید
راه الکل ز خون ما می جوید
ما ایستک و بهنوش نخوردیم هنوز
از حالت مستیِ توبورگ می گوید
فشار!!
محمود بگو صدای وجدانم کو ؟
ان وعده وعیدهای دو چندانم کو؟
شلوار مرا ز پای من کندی تو
محمود ، بگو که بند تنبانم کو ؟
خواب پران!!
دیشب به هوای تو نمی خوابیدم
در خواب همش فشار و ماتم دیدم
دیدم که امان نمی دهی امشب را
پس رفتم و یکبار دگر شا......یدم
110 !!
دختری حال خیار می گوید
پسری حرف شیار می گوید
اما 110 چرا همش می گیرد
آن عاشق زاری که ز یار می گوید
هواپیمای اوباما !!
اکنون اگرچه تایری کم بادیم
یا از خوشی هسته گهی دلشادیم
اماچه کنیم بلطف کفتر بازان
از سوی شما صاحب یک پهبادیم*
*پ.ن : نام مندراوردی هواپیمای جاسوسی تسخیری که ریشه ی آن هرگز گفته نشد
ظهور !!!
گفتند که سبز نشانه ی شیطان است
چون فتنه گران و سید رندان است
گفتم خدا کند ، امام عصرم* با سبز
ظاهر نشود که حکم او زندان است
پ.ن : * (عج)
روز موعود!!
در جمعه دعای ندبه خواندیم هربار
گفتیم بیا که وقت آن است دیدار
پس وقت ظهور بیا ولی در شنبه
در جمعه ، امام جمعه داریم بسیار
کارمان کرمانی

زندگی و زدگی!!
از زندگیِ بدون یار می گویم
از تلخی ما تحت خیار می گویم
حالم کمی از زندگی ام خورده بهم
انگار که دارم از ویار می گویم
عاشق من !!
من پا به فرار و او بدنبال من است
او عاشق شوریده ی تک خال من است
روی سخنم به دوره ی سربازی است
او قرعه ی نحسِ توی هر فال من است
سیخ !!
من سیخ کنم برایت الان یا نه؟
با سینه موافقی و بعد ران یا نه؟
امشب تو بگو ببینم حالی کردی
با جوجه کباب و دوغ ارزان یا نه؟
از قضا ، قضای حاجت !!
انگار که آب ز کربلا می خواهم
در دشت و کویر شمش طلا می خواهم
از دردِ شکم به خود ، همش می پیچم
در راسته ی انقلاب خلا می خواهم *
*پی نوشت :برای خرید کتاب در انقلاب دچار حمله ی برهم کنش لواشکی شدم که یکی از شدید ترین و شایع ترین حمله های شکمی در بین جوانان است حتی درصد خطر و ریسک اش از حمله ی قلبی هم بیشتر است.
قدرت دوگانه!!
از قدرت حق همش دلیلی دیدم
هر گوشه صفات بی بدیلی دیدم
اما نظرم عوض شد از قدرت حق
آنروز که مرد زن ذلیلی دیدم
کارمان کرمانی

داشتم در ضرب المثل های ایرانی گشت و گذاری می زدم که به این ضرب المثل برخوردم ، که دیدم چقدر ضرب المثل قشنگیه . الان ریشه ی ضرب المثل رو براتون تعریف می کنم :
یک بود ، یکی نابود ( در آخر ذکر می کنم که کی بود و کی نابود بود*) . یک شهری بود در سرزمین های دور دست به نام " گینه ی بی صاحب " . لیدر کشور یک علی آقایی بود که شدیدا در زمینه ی ساربونی و هدایت شتر ها بی نظیر بود. علی آقا ی قصه ی ما که از ساربونی اسم و رسمی بهم زده بود به خاطر توانایی در نگهداری و هدایت شتر ها بهش پیشنهاد دادند که " تو که از پس این شتر ها بر اومدی بیا بشو رییس شاید این شهر ما هم پیشرفت کرد" . علی آقا هم شد رییس گینه ی بی صاحب و شروع کرد از تجارب قبلی اش در پیشرفت شهر استفاده کردن. روزگار خوب بود. تا اینکه یک روز صدای اعتراض جمعی از روشنفکران شهر در اومد که " ای آقا ، ما درس خوندیم ، فهمیده ایم ، شتر که نیستیم ، این چه وضعیه " و از این حرفا . علی آقا که غیر از این ، کاری بلد نبود ، دید شهر داره به هرج و مرج کشیده می شه. درباریان دیدند که اوضاع خیطه رفتند پیش علی آقای قصه ی ما گفتند : یک کاری بکن و گرنه اگر این مردم مثل شتر افسار پاره کنند همه مارو لگد مال می کنن. این شد که علی آقا گله ی شترش رو برداشت و رفت به سمت شهر رو دونه دونه شتر هاش رو خوابوند رو ی روشنفکرای معترض و . . . . . . جونم براتون بگه دیگه روم نمیشه بگم چی شد....بعد از این جریان هر وقت اتفاقی در شهر می افتاد درباریان در کمال آرامش به همدیگه می گفتند : " اگر علی ساربونه ، می دونه شترو کجا بخوابونه !! "
*پی نوشت : بعد از اتفاق مذکور علی شد "یکی بود" و جمع روشنفکر که چیزی شبیه به دانشجویان امروزی بودند شدند " یکی نابود ".
تو با حرف گوش خلق را کرده ای کر . . . . . . تو کردی خر ، منم خر ، این به آن در
*تو در بنگاه مردم می فریبی . . . . . . منم بالای منبر ، این به آن در*
تو بر پیشانی ات داغی نهادی . . . . . . منم عمامه بر سر ، این به آن در
تو با تیغ ات زدی ریش ، من ولی تیغ . . . . . .زدم با ریش بهتر ، این به آن در
تو از دنیای این ور خورده ای نان . . . . . . من از دنیای آن ور ، این به آن در
تو در می آوری نان از زمین ها . . . . . .من از صحرای اطهر ، این به آن در
چپاندی تو زمین از یوسف آباد . . . . . .منم خلدی برین تر ، این به آن در
بریدی گوش مردم را تو اول . . . . . . منم با پنبه آخر ، این به آن در
سپس با زیر ناف دادن تورا فحش . . . . . . مرا شیر سماور ، این به آن در
زدی حاجی خدا را دور هفت بار . . . . . .منم شیطان ابتر ، این به آن در
تو داری یک حساب بانک ملی . . . . . . منم جیبی پر از زر ، این به آن در
تو شب ها با ستاره یا که مهتاب . . . . . .منم شب ها دو اختر ، این به آن در
تو داری یک شکم چون بشکه ی نفت . . . . . . منم گردن کلفتر* ، این به آن در
تو کنگر خورده در بین جماعت . . . . . . منم انداخته لنگر ، این به آن در
تو غرقی در میان مال دنیا . . . . . . منم در حوض کوثر ، این به آن در
تو داری رابطه با هر وزیری . . . . . . منم وصلم به رهبر، این به آن در
پی نوشت : با تشکر از علیرضارضایی که بیت کمکی بنده بود
کارمان کرمانی
از دانشگاه رسیدم دم یک کافی نت ، بر اساس اعتیاد زیاد و کمبود لایک و کامنت رفتم فیسبوک.
به دلیل سرماخوردگی صدای بنده از حلق مبارک بیرون نمی اومد و کلا به زور اگر به 20 هرتز می رسید.
رفتم دم دخل کافی نت پول رو پرداختم وچون با این منطقه اشنا نبودم برای خرید مایحتاج زندگی(تخم مرغ و نان ) به دنبال یه سوپر مارکت بودم .خلاصه بر ان شدیم که با تفاسیر گفته شده با حنجره ی شش دنگم از اقای کافی نت به آرومی پرسیدم
-ببخشید سوپر این طرفا گیر میاد؟
جوانک در حالی که سفیدی چشماش داشت روی زمین قل می خورد (به جان مبارکتون قسم) سرش رو نزدیک گوش من اورد گفت:
والا.....ما تو کارش نیستیم ولی یه بیست متر برو پایین تر یه ویدئو کلوپه...بهش بگو منو مجید فرستاده.!!!
چی بگم والا؟؟ هاااا؟؟ آخه من چی بگم از دست این تفکرات زیبا؟؟

در پی اهداف خردورزی بنده به خیابان مراجعت کردم. مغازه ی کوچک کتاب فروشی را پیدا کردم که در کنار بقالی بزرگی بود .بنده به استناد جیب مبارک که وصل به شبکه ی خانگیه ی "در جستجوی جیب پدر" می باشد میزانی پول ذخیره کرده بودم که حدود10000تومان می شد.امدم کتاب پله پله تا ملاقات خدای عبدالحسین زرین کوب رو بخرم که نگاهم افتاد به قیمت گرامی اش: 8500
کمی غرق در تفکر شدم و در مکاشفات دیدم که یخچال اینجانب تهی تر از مغز اینجانب می باشد پس سریع به بقالی مراجعت نموده (جایتان خالی) یک عدد شانه ی تخم مرغ اعلاء گرفتم . در حین بازگشت بسیار شرمنده شده و بی این نتیجه رسیدم که :
جناب حضرت والا زرین کوب حداقل 40-50 سال از ناحیه بالا زور زده اند و کلی هم تجربه کسب کرده اند تا شده کتاب پله پله تا ملاقات خدا، بعد یک مرغ هم از ناحیه ی پایین یک هفته بیشتر زور نزده است که شده شونه ی تخم مرغ و برای خرید هر دو باید 8500 چوق پول خرج کرد.
از فرط خجالت این فکر سر به زیر افکندم و در خانه که رسیدم جامه ها دریدم
(پی نوشت: اگر در خانه دریدم به این علت بود که اگر در بیرون می دریدم ، مرا می دریدند)
در انتها باید عرض کنم که از اقای عبدالحسین زرین کوب پوزش می طلبم و قسم می خورم در اولین فرصت بدست امده کتاب را خریداری کنم ،می دانند که اگر بنده ی حقیر کتاب را نخوانم مغزم درد نمی گیرد ولی اگر تخم مرغ نباشد دل به تلاطم افتاده و من لنگ در هوا می شوم..... تخم مرغ را به خاطر بسپار...دانشجو مردنی ست



نشتی ذهن توسط کارمان در ساعت 15:49 |